هر کشوری روی زمین بدهکار است. ایالات متحده ۳۸ تریلیون دلار، ژاپن ۹ تریلیون دلار و کل سیاره ۳۱۵ تریلیون دلار بدهی دارند که این رقم سه برابر اندازه اقتصاد جهانی است. اما پارادوکسی در اینجا وجود دارد که باید شما را وحشتزده کند.
اگر همه بدهکارند، دقیقاً چه کسی طلبکار است؟ پاسخ آن چیزی نیست که فکرش را میکنید. چون وقتی زنجیره بستانکاران را دنبال میکنید و ردیابی میکنید که در واقع چه کسی این بدهیها را در دست دارد، به چیز نگرانکنندهای پی میبرید: دنیا به شخص خاصی بدهکار نیست، بلکه به خودش بدهکار است. اما چهار مرد، چهار بانکدار در طول سه قرن، عمداً آن را به این شکل طراحی کردند.
آنها سیستمی ساختند که در آن بدهی هرگز قابل پرداخت نیست، دولتها تا ابد وام میگیرند، سود بدهیها بهطور جاودانه به سمت بالا جریان دارد و افرادی که این تله را طراحی کردهاند از هر پرداخت، هر بحران و هر بسته حمایتی سود میبرند. این یک تئوری توطئه نیست، این تاریخ مستند است.
جلسات برگزار شدهاند، قراردادها وجود دارند و سازوکارها در اسناد رسمی و عمومی ثبت شدهاند. و زمانی که متوجه شوید آنها چگونه این سیستم را ساختهاند، خواهید فهمید که چرا ۳۸ تریلیون دلار مشکلی نیست که نیاز به حل شدن داشته باشد؛ بلکه این سیستم دقیقاً همانطور که طراحی شده، در حال کار کردن است.
بگذارید چهار معمار و چهار لحظهای را که این تله بدهی در آنها مهندسی شد به شما نشان دهم و بگویم چرا اکنون هر دولتی روی زمین بدون هیچ راه خروجی در درون آن گرفتار شده است. قبل از سال ۱۶۹۴، پادشاهان به روش قدیمی پول قرض میکردند. آنها نزد بازرگانان یا اشراف میرفتند، قول بازپرداخت همراه با سود میدادند و اگر نمیتوانستند پرداخت کنند، نکول میکردند.
طلبکاران پول خود را از دست میدادند. پادشاهان از شخص دیگری قرض میکردند. این کار برای وامدهندگان پرخطر و برای پادشاهان شرمآور بود، اما کنترلشده و محدود بود.
بدهی موقتی بود؛ یا بازپرداخت میشد یا نکول. سیستم خود را پاکسازی میکرد. تا اینکه ویلیام پترسون همهچیز را تغییر داد.
او یک تاجر اسکاتلندی و طراح نقشههای مالی بود که بارها برای ثروتمند شدن تلاش کرده و شکست خورده بود. در سال ۱۶۹۱، او ایدهای داشت که تمدن را بازآفرینی میکرد. انگلستان با فرانسه در جنگ بود.
ملک ویلیام سوم به شدت به پول نیاز داشت. خزانه خالی بود. درآمدهای مالیاتی نمیتوانست هزینههای جنگ را پوشش دهد.
و وامدهندگان سنتی از دادن وامهای جدید خودداری میکردند زیرا انگلستان قبلاً نکول کرده بود. پترسون با یک پیشنهاد به پادشاه نزدیک شد. او گروهی از بازرگانان ثروتمند را سازماندهی میکرد تا ۱.۲ میلیون پوند به دولت وام دهند.
این رقم در حدود ۳۰۰ میلیون پوند به پول امروز است؛ یک مبلغ کلان. اما نوآوری ماجرا اینجا بود:
این وام هرگز بازپرداخت نمیشد. در عوض، دولت تا ابد سود پرداخت میکرد؛ ۸ درصد سالانه.
و برای مدیریت این هماهنگی، پترسون پیشنهاد تاسیس یک نهاد جدید را داد: بانک انگلستان. این سازوکار انقلابی بود.
بازرگانان وامدهنده طلای خود را به بانک انگلستان میدادند. بانک آن را به دولت وام میداد. دولت سالانه از محل درآمدهای مالیاتی سود آن را پرداخت میکرد.
و بانک آن سود را به بازرگانان وامدهنده میداد. اما جزئیات حیاتی این بود: دولت اصل پول را بازپس نمیداد.
هرگز. وام دائمی بود. چرا بازرگانان باید این را میپذیرفتند؟ چون پرداخت سود توسط پارلمان تضمین شده بود.
این وام پشتوانه قدرت مالیاتگیری دولت را داشت. تا زمانی که انگلستان میتوانست از شهروندانش مالیات بگیرد، سود جریان داشت. و اسکناسهای بانکی که وامدهندگان در ازای طلای خود دریافت میکردند، قابل معامله بود.
آنها به خوبیِ پول نقد بودند؛ حتی بهتر از پول، چون به آنها سود تعلق میرفت.
پارلمان طرح پترسون را در سال ۱۶۹۴ تصویب کرد. بانک انگلستان تاسیس شد. بازرگانان طلای خود را تامین کردند.
دولت بودجه جنگی خود را دریافت کرد. و برای اولین بار در تاریخ، بدهی ملی به امری دائمی تبدیل شد. نه مشکلی برای حل کردن، بلکه ویژگی اصلی سیستم.
و این همان چیزی است که هیچکس درباره دلیل نبوغآمیز بودن آن برای بانکداران توضیح نمیدهد. دولت سالانه ۸ درصد سود برای ۱.۲ میلیون پوند پرداخت میکرد.
این یعنی ۹۶,۰۰۰ پوند در سال. برای همیشه. بازرگانان در واقع یک مستمری دائمی از دولت خریده بودند.
تا زمانی که انگلستان وجود داشت و تا زمانی که میتوانست مالیات بگیرد، پول جاری بود. و اگر آنها طلای خود را پس میخواستند، میتوانستند اسکناسهای بانکی را به شخص دیگری بفروشند. بدهی قابل انتقال بود اما هرگز قابل بازپرداخت نبود.
اما نبوغ واقعی پترسون در مرحله بعدی نمایان شد. به بانک انگلستان این حق داده شد که اسکناسهای بانکی با پشتوانه بدهی دولت صادر کند. آنها میتوانستند تا سقف ارزش آن وام، پول کاغذی چاپ کنند.
این کار از دل بدهی، پول خلق کرد. رسید بدهی دولت تبدیل به ارز رایج شد. و هرچه دولت بیشتر قرض میکرد، پول بیشتری میتوانست خلق شود.
این الگو است: دولت قرض میکند، هرگز اصل پول را پس نمیدهد.
تا ابد سود میپردازد. و خودِ این بدهی تبدیل به پول میشود. اگر بانکدار باشید این فوقالعاده است.
اما اگر مالیاتدهنده باشید، فاجعهبار است؛ زیرا شما برای بدهیای سود پرداخت میکنید که هرگز ناپدید نخواهد شد. ظرف مدت ۵۰ سال، هر قدرت بزرگ اروپایی از این الگو تقلید کرد.
فرانسه بانک ژنرال را تاسیس کرد. هلند از قبل بانکداری پیشرفتهای داشت اما صدور بدهیهای دولتی را رسمی کرد. و تا سال ۱۷۹۰، ایالات متحده تازه استقلالیافته نیز همین سیستم را پذیرفت.
الکساندر همیلتون، که قبلاً دربارهاش صحبت کردیم، صراحتاً سیستم مالی آمریکا را از روی بدهی دائمی بانک انگلستان الگوبرداری کرد. سود از محل مالیاتها پرداخت میشد و اوراق قرضه به عنوان ارز معامله میشدند.
پترسون در سال ۱۷۱۹ درگذشت؛ علیرغم تاسیس بانک انگلستان، چندان ثروتمند نبود. اما سیستمی که او ساخت ۳۳۱ سال بعد همچنان پابرجاست.
بانک انگلستان هنوز وجود دارد. بدهی دولت بریتانیا هرگز تسویه نشده است. این بدهی بازپرداخت، تمدید و گسترش یافته اما هرگز از بین نرفته است.
تله بدهی در سال ۱۶۹۴ پهن شد و از آن زمان هر دولتی با میل خود وارد آن شده است. در اوایل دهه ۱۸۰۰، دولتهای اروپایی بدهی را در آغوش کشیده بودند.
آنها برای جنگها، زیرساختها و هزینههای جاری خود وام میگرفتند. اما بازار سازمانیافتهای وجود نداشت. هر وام به صورت انفرادی مذاکره میشد.
نرخهای سود به شدت متغیر بود و تنها ثروتمندترین بازرگانان میتوانستند در آن شرکت کنند. ناتان روتشیلد این وضعیت را تغییر داد.
او بدهیهای حاکمیتی را صنعتی کرد. خانواده روتشیلد کار خود را به عنوان صراف و تاجر در فرانکفورت آغاز کردند. تا سال ۱۸۰۰، پنج برادر روتشیلد بانکهایی را در پنج شهر بزرگ اروپا تاسیس کرده بودند:
لندن، پاریس، فرانکفورت، وین، ناپل. این شبکه بیسابقه بود. آنها میتوانستند پول را سریعتر از هر کس دیگری از مرزها عبور دهند.
و از این شبکه برای تسلط بر صدور بدهیهای حاکمیتی استفاده کردند. ناتان روتشیلدใน لندن مغز متفکر استراتژیک بود. در طول جنگهای ناپلئونی، ناتان وامهایی را برای بریتانیا سازماندهی کرد.
اما نوآوری او در نحوه ساختاردهی به آنها بود. او به جای وام دادن مستقیم به دولت، اوراق قرضه دولتی را با تخفیف میخرید و آنها را با قیمت بالاتر به سرمایهگذاران میفروخت. او یک بازار ثانویه ایجاد کرد.
دولت به پول نیاز داشت، روتشیلد آن را بلافاصله تامین میکرد. سپس اوراق قرضه را به صندوقهای بازنشستگی، شرکتهای بیمه و افراد ثروتمند میفروخت.
دولت پول خود را سریع به دست میآورد، روتشیلد مابهالتفاوت قیمت را به جیب میزد و سرمایهگذاران یک دارایی قابل معامله دریافت میکردند.
اما ماجرا از اینجا تاریکتر میشود. روتشیلد فقط تامین مالی دولتها را انجام نمیداد؛ او خود را به گونهای موقعیتدهی کرد که دولتها چارهای جز استفاده از او نداشته باشند.
در سال ۱۸۱۵ در نبرد واترلو، ناتان روتشیلد به طرز مشهوری قبل از هر کس دیگری در لندن از شکست ناپلئون باخبر شد. شبکه پیکهای او سریعتر از کانالهای رسمی بود. او از این اطلاعات برای دستکاری بازار اوراق قرضه استفاده کرد.
ابتدا، او اوراق قرضه بریتانیا را فروخت و این سیگنال را فرستاد که بریتانیا در حال شکست خوردن است. قیمتها سقوط کردند. سایر سرمایهگذاران وحشت کردند و فروختند.
سپس، پس از سقوط قیمتها، روتشیلد مقادیر انبوهی را در پایینترین قیمت ممکن خریداری کرد. 当 زمانی که خبر پیروزی بریتانیا روز بعد رسید، قیمت اوراق قرضه جهش کرد. روتشیلد میلیونها دلار سود به دست آورد، نه از طریق آنچه امروز «معامله بر اساس اطلاعات نهانی» مینامیم، بلکه از طریق کنترل اطلاعات و زمانبندی بازار.
این کار مدل روتشیلد را پایهگذاری کرد: اطلاعات را کنترل کن، صدور اوراق را کنترل کن، بازار را کنترل کن.
تا سال ۱۸۲۰، روتشیلدها بر بدهیهای حاکمیتی اروپا مسلط شدند. اگر دولتی نیاز به وام داشت، از طریق روتشیلدها اقدام میکرد.
به این دلیل که روتشیلدها شبکه سرمایهگذاران را کنترل میکردند، توزیع را در دست داشتند و شرایط را تعیین میکردند.
دلیل اهمیت این موضوع برای تله بدهی اینجاست:
قبل از روتشیلد، دولتها تئوریکاً میتوانستند از پرداخت بدهی خودداری کنند. اگر پادشاهی نکول میکرد، طلبکارانش پول خود را از دست میدانند و سیستم بازنشانی میشد.
اما روتشیلد بدهی حاکمیتی را در سطح فرامرزی قابل معامله کرد. یک اوراق قرضه بریتانیایی ممکن بود متعلق به یک سرمایهگذار فرانسوی باشد، که آن را به یک بانک آلمانی فروخته بود، و آن بانک نیز از آن به عنوان وثیقه برای وامی به یک اشرافزاده اتریشی استفاده کرده بود. شبکه مالکیت چنان پیچیده شد که نکول کردن دیگر صرفاً رد کردنِ یک طلبکار نبود؛
بلکه به معنای فروپاشی کل یک شبکه مالی بینالمللی بود. این نوآوری روتشیلد است: بدهی را چنان به هم متصل کن که نکول غیرممکن شود. نه به این دلیل که دولتها مسئولیتپذیر هستند، بلکه به این دلیل که نکول باعث فروپاشی سیستماتیک کل شبکه میشود.
دولتها گرفتار شدند. آنها مجبور بودند به پرداخت ادامه دهند. و مجبور بودند برای پرداخت سود بدهیهای قدیمی، دوباره وام بگیرند. تله بدهی دیگر فقط دائمی نبود، بلکه گریزناپذیر شده بود.
ثروت خانواده روتشیلد در اواسط دهه ۱۸۰۰ به اوج خود رسید. آنها ثروتمندترین خانواده جهان بودند؛ ثروتمندتر از هر پادشاهی.
و آن ثروت تنها از یک منبع به دست میآمد: سود بدهیهای حاکمیتی. آنها چیزی تولید نمیکردند، چیزی نمیساختند؛ آنها به دولتها پول قرض میدادند و تا ابد سود جمع میکردند. سیستمی را که پترسون در سال ۱۶۹۴ ایجاد کرد، روتشیلد تا سال ۱۸۱۵ صنعتی نمود.
و تمام دولتهای اروپایی گرفتار شدند. تا سال ۱۹۰۰، آمریکا در حال تبدیل شدن به یک غول اقتصادی بود، اما هنوز یک سیستم مالی ابتدایی داشت.
بانکها به صورت مستقل عمل میکردند، عرضه پول به طلا گره خورده بود و هیچ سازوکار مرکزی برای مدیریت بدهی وجود نداشت.
جی.پی. مورگان این مشکل را حل کرد. نه برای منافع عمومی، بلکه برای محافظت از امپراتوری بانکداری خودش.
در سال ۱۹۰۷، یک هراس مالی رخ داد. قیمت سهام سقوط کرد، بانکها ورشکست شدند و اقتصاد قفل شد. جی.پی. مورگان شخصاً یک برنامه نجات مالی ترتیب داد. او بانکداران بزرگ نیویورک را در کتابخانه خود جمع کرد، درها را قفل نمود و آنها را مجبور کرد تا برای تثبیت بانکهای در حال ورشکستگی، پول خود را متعهد شوند.
این کار جواب داد. هراس پایان یافت و مورگان به بانکدار مرکزی عملی آمریکا تبدیل شد.
اما او ۷۰ ساله بود و میدانست که نمیتواند دوباره این کار را انجام دهد. بنابراین مورگان و شرکایش، قدرتمندترین بانکداران آمریکا، یک راه حل دائمی طراحی کردند.
آنها به یک بانک مرکزی نیاز داشتند، اما مردم آمریکا از بانکهای مرکزی متنفر بودند. بانک اول و دوم ایالات متحده به دلیل مخالفتهای پوپولیستی تعطیل شده بودند.
بنابراین گروه مورگان روی آن سرپوش گذاشتند و پنهانش کردند. در سال ۱۹۱۰، شرکای مورگان از جمله سناتور نلسون آلدریچ و نمایندگان بزرگترین بانکها، جلسهای محرمانه در جزیره جکیل در ایالت جورجیا برگزار کردند. برای ۹ روز، آنها ساختار چیزی را طراحی کردند که قرار بود به سیستم فدرال رزرو تبدیل شود.
جلسات محرمانه بود زیرا آنها میدانستند اگر عموم مردم بفهمند که بانکداران در حال طراحی سیستم پولی کشور هستند، شورش به پا خواهد شد. طرح یک دستکاری سیاسی زیرکانه بود. فدرال رزرو نباید بانک مرکزی نامیده میشد.
بلکه سیستم فدرال رزرو نام میگرفت. این نهاد یک موسسه واحد نبود، بلکه شامل ۱۲ بانک منطقهای میشد.
قرار نبود توسط وال استریت کنترل شود، بلکه توسط هیئت فرماندارانی که توسط رئیسجمهور منصوب میشدند نظارت میشد. این سیستم غیرمتمرکز، دموکراتیک و عمومی به نظر میرسید.
33) اما ساختار آن کنترل بانکداران را تضمین میکرد. بانکهای منطقهای فدرال رزرو به طور خصوصی متعلق به بانکهای عضو بودند. 39) آن بانکها هیئت مدیره فدرالهای منطقهای را انتخاب میکردند و فدرالهای منطقهای نیز هیئت مدیره فدرال رزرو را برمیگزیدند.
دولت برخی از اعضا را منصوب میکرد، اما بانکداران سیستم را کنترل میکردند. 48) و مهمترین قدرت، یعنی قدرت خلق پول و خرید اوراق قرضه دولتی، به بانک فدرال رزرو نیویورک داده شد که توسط بزرگترین بانکهای وال استریت یعنی بانکهای مورگان کنترل میشد. 58) قانون فدرال رزرو در دسامبر ۱۹۱۳ در کنگره تصویب شد، عمدتاً به این دلیل که بیشتر نمایندگان نمیدانستند به چه چیزی رای میدهند.
و بلافاصله، تله بدهی گسترش یافت. اکنون، دولت دیگر فقط از بانکها قرض نمیکرد؛ بلکه از فدرال رزرو قرض میکرد که میتوانست برای خرید اوراق قرضه، پول خلق کند.
تقاضای نامحدود برای بدهیهای دولت. دلیل اهمیت این موضوع اینجاست:
قبل از فدرال رزرو، محدودیتهایی برای میزان وام گرفتن دولت وجود داشت. بانکها فقط مقدار مشخصی پول برای وام دادن داشتند، اما فدرال رزرو میتوانست با خرید اوراق قرضه دولتی، پول خلق کند. 27) دولت اوراق قرضه صادر میکند، فدرال رزرو آن را با پول تازه خلقشده میخرید.
دولت پول را खर्च میکند و بدهی به ترازنامه فدرال رزرو میرود، در حالی که پشتوانهای جز این وعده ندارد که مالیاتدهندگان تا ابد خدمات آن را جبران خواهند کرد. 39) این همان سازوکاری است که بدهی بینهایت را ممکن میسازد.
فدرال رزرو تضمین میکند که همیشه خریداری برای اوراق قرضه دولتی وجود دارد؛ همیشه تقاضا هست. بنابراین دولت هرگز مجبور نیست وام گرفتن را متوقف کند. میتواند بدهیها را تا ابد تمدید کند زیرا فدرال رزرو همیشه خریدار آن خواهد بود. 51) و پرداختهای سود از جیب مالیاتدهندگان به سمت بانکهایی که مالک سیستم فدرال رزرو هستند سرازیر میشود. مورگان در سال ۱۹۱۳ درگذشت، همان سالی که فدرال رزرو ایجاد شد.
اما میراث او ساختاری است که بدهی ۳۸ تریلیون دلاری فعلی ایالات متحده را ممکن میسازد. بدون فدرال رزرو، دولت نمیتوانست در این مقیاس وام بگیرد؛ بازار ظرفیت حمایت از آن را نداشت. اما با وجود فدرال رزرو به عنوان یک خریدار تضمینشده، هیچ محدودیتی وجود ندارد. تله بدهی بینهایت شد.
تا دهه ۱۹۷۰، تله بدهی که پترسون، روتشیلد و مورگان ساخته بودند در سطح جهانی کار میکرد. هر کشور توسعهیافتهای وام میگرفت، بدهیها را تمدید میکرد و سود میپرداخت.
24) اما کشورهای در حال توسعه متفاوت بودند. آنها برای زیرساختها وام میگرفتند و بسیاری از آنها نمیتوانستند پرداختها را ادامه دهند. تله بدهی در حال رسیدن به محدودیتهای خود بود؛ تا اینکه پل ولکر آن را دائمی کرد. 33) ولکر از سال ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۷ رئیس فدرال رزرو بود.
و او با یک مشکل روبرو بود: تورم بالای ۱۰ درصد بود، اعتبار ایالات متحده در حال از بین رفتن بود و دولتهای خارجی در حال از دست دادن اعتماد خود به دلار بودند. او باید تورم را متوقف میکرد، حتی اگر این کار به قیمت ایجاد رکود تمام میشد. 49) بنابراین در سال ۱۹۷۹، ولکر نرخ بهره را به شدت افزایش داد.
نرخ بهره بانکی از ۱۱ درصد به ۲۰ درصد رسید که بالاترین میزان در تاریخ آمریکا بود. این کار تورم را درهم شکست اما اثر دیگری هم داشت. کشورهای در حال توسعه در طول دهه ۱۹۷۰، زمانی که نرخها پایین بود، میلیاردها دلار وام گرفته بودند. اکنون زمان سررسید آن وامها بود و نرخهای بهره سه برابر شده بود.
مکزیک ۸۰ میلیارد دلار، برزیل ۶۰ میلیارد دلار و آرژانتین ۴۰ میلیارد دلار بدهکار بودند.
و آنها توان پرداخت نداشتند. سود بدهی به تنهایی از درآمدهای صادراتی آنها بیشتر بود. در اوت ۱۹۸۲، مکزیک اعلام کرد که نمیتواند پرداختها را انجام دهد.
نکول (ورشکستگی). این اتفاق باید باعث فروپاشی مالی جهانی میشد. بانکهای آمریکایی بیشتر آن پول را وام داده بودند.
27) اگر مکزیک نکول میکرد، سیتیبانک، بنک آو آمریکا و چیس منهتن همگی دچار زیانهای سنگینی میشدند و برخی ممکن بود ورشکست شوند. کل سیستم بانکی در خطر بود.
ولکر میتوانست اجازه دهد این اتفاق بیفتد؛ اجازه دهد بانکها ضرر کنند و بازار خود را پاکسازی کند. اما او این کار را نکرد. در عوض، او یک برنامه نجات مالی را از طریق صندوق بینالمللی پول سازماندهی کرد. صندوق بینالمللی پول به مکزیک، برزیل، آرژانتین و دیگران پول کافی قرض میداد تا به پرداخت سود به بانکهای آمریکایی ادامه دهند.
52) این وامها وامهای تعدیل ساختاری نامیده میشدند و شرایطی به همراه داشتند. شرایط بسیار بیرحمانه بود:
دولتها مجبور بودند هزینهها را کاهش دهند، داراییهای دولتی را خصوصیسازی کنند، بازارها را به روی سرمایهگذاری خارجی باز کنند و ارزش پول ملی خود را کاهش دهند؛ یعنی اساساً حاکمیت اقتصادی خود را در ازای پولی که برای ادامه پرداخت سود نیاز داشتند، متلاشی کنند. و نکته کلیدی اینجاست: وامهای صندوق بینالمللی پول بدهی را کاهش نداد.
آنها فقط بدهی را تمدید کردند و آن را مدیریتپذیر اما دائمی ساختند. این نوآوری ولکر است: وقتی بدهی غیرقابل پرداخت میشود، آن را نبخش، بلکه ساختار آن را تغییر بده. 20) آنقدر وام بده تا جریان پرداخت سود حفظ شود و در ازای آن، امتیازات سیاسی و اقتصادی بگیر. تله بدهی تبدیل به ابزاری برای کنترل شد.
کشورهایی که نمیتوانستند بدهی خود را بپردازند، مجبور میشدند اقتصاد خود را باز کنند، داراییهایشان را بفروشند و در ازای امتیازِ باقی ماندن در وضعیت بدهکاری، تسلیم سیاستهای اقتصادی خارجی شوند. 36) این الگو ۴۰ سال است که تکرار میشود: یونان در سال ۲۰۱۰، آرژانتین در سال ۲۰۰۱، سریلانکا در سال ۲۰۲۲؛ هر بار با همان ساختار. وامهای صندوق بینالمللی پول برای ادامه پرداخت سود، اعمال ریاضت اقتصادی، و تسلیم حاکمیت کشور. و بدهی هرگز حذف نمیشود، بلکه فقط بازسازی شده و ابدی میگردد.
ولکر در سال ۲۰۱۹ درگذشت. 55) اما میراث او سازوکاری است که تضمین میکند تله بدهی جهانی و گریزناپذیر باقی بماند. حتی زمانی که کشورها توان پرداخت ندارند، اجازه نکول به آنها داده نمیشود. آنها به سمت بدهکاری دائمی بازتامین مالی میشوند و سود بدهی همچنان به سمت بستانکاران سرازیر میماند؛ همان بانکها، همان نهادها و همان سیستمی که پترسون در سال ۱۶۹۴ ایجاد کرد.
اکنون بگذارید به شما نشان دهم چگونه این چهار معمار سیستمی ساختند که در آن بدهی بینهایت و فرار از آن غیرممکن است. با مدل پترسون شروع کنید: دولت قرض میکند، تا ابد سود میدهد، هرگز اصل پول را پس نمیدهد.
نوآوری روتشیلد را به آن اضافه کنید: بدهی را در سطح جهانی قابل معامله کن تا دیگر یک طلبکار واحد وجود نداشته باشد، بلکه با یک شبکه روبهرو باشیم که نکول در آن کل سیستم را فرو میپاشد. سازوکار مورگان را اضافه کنید: بانکهای مرکزی برای خرید اوراق قرضه دولتی پول خلق میکنند؛ تقاضای نامحدود، دولت همیشه میتواند بیشتر قرض کند. تله ولکر را اضافه کنید: وقتی کشورها نمیتوانند پرداخت کنند، بدهی را بازسازی کن اما نبخش، بگذار جریان سود ادامه یابد. 44)
نتیجه همان چیزی است که امروز داریم: ۳۱۵ تریلیون دلار بدهی جهانی. بدهی دولتی، بدهی شرکتی، بدهی خانوار.
هیچکدام از آنها هرگز بازپرداخت نخواهد شد. همه آنها سود پرداخت میکنند. و همه آنها از طریق سیستم مالی به هم متصل هستند. پس نکول در هر کجا، کل سیستم را در همهجا تهدید به فروپاشی میکند. سازوکار دقیق آن به این صورت است: دولت آمریکا ۳۸ تریلیون دلار اوراق بدهی صادر میکند.
صاحب آن کیست؟ حدود ۲۰ تریلیون دلار آن در اختیار عموم مردم آمریکا است؛ صندوقهای بازنشستگی، صندوقهای سرمایهگذاری مشترک، شرکتهای بیمه، بانکها و فدرال رزرو. این نهادها اوراق قرضه خزانهداری را میخرند زیرا آنها را داراییهای امن میدانند. اما این اوراق سود دارند؛ در حال حاضر حدود ۱ تریلیون دلار در سال. این سود از محل مالیاتها تامین میشود، بنابراین مالیاتدهندگان پول را به دولت میفرستند و دولت آن را به دارندگان اوراق قرضه میدهد. دارندگان اوراق قرضه عمدتاً نهادهای متعلق به ثروتمندان هستند. 31) این یک انتقال ثروت دائمی از کارگران به سرمایهداران است. هر سال، برای همیشه. ۱۸ تریلیون دلار دیگر به خودِ دولت بدهکار است؛ صندوقهای امانی تأمین اجتماعی و مدیکر. دولت از این برنامهها قرض گرفته و پول را خرج کرده است و حالا به خودش بدهکار است.
اما در نهایت، این مالیاتدهندگان هستند که بدهکارند؛ زیرا وقتی تأمین اجتماعی نیاز به بازخرید آن اوراق داشته باشد، دولت مجبور است مالیاتها را افزایش دهد یا برای پرداخت آن، بیشتر قرض کند. این یک بازی فریبکارانه است، اما سود بدهی در هر صورت جریان دارد. حالا این را در مقیاس جهانی تصور کنید: ژاپن ۹ تریلیون دلار بدهی دارد، 59) که عمدتاً به نهادهای ژاپنی و بانک ژاپن است. اروپا ۱۴ تریلیون دلار بدهکار است، که عمدتاً به بانکهای اروپایی و بانک مرکزی اروپا است. چین بدهی داخلی قابلتوجهی دارد که در اختیار بانکهای دولتی است. هر کشوری در حال اجرای همین سیستم است و همه آنها به هم متصل هستند. ژاپن اوراق قرضه خزانهداری آمریکا را نگه میدارد، آمریکا از طریق صندوق بینالمللی پول اوراق قرضه اروپایی دارد و اروپا از طریق بانک جهانی بدهیهای کشورهای در حال توسعه را در دست دارد. این یک سیستم چرخشی است؛ همه به همه بدهکارند و سود به سمت نهادهایی که این بدهیها را مدیریت میکنند، بالا میرود.
بخش اصلی اینکه چرا این بازی هرگز نمیتواند پایان یابد اینجاست: 27) اگر ایالات متحده ۳۸ تریلیون دلار بدهی خود را تسویه کند، عرضه پول فرو خواهد پاشید؛ زیرا دلارها زمانی خلق میشوند که دولت وام میگیرد. اگر بدهی را پاک کند، آن دلارها ناپدید میشوند؛ ابرتورم منفی، رکود و فروپاشی اقتصادی رخ خواهد داد. بنابراین دولت هرگز نمیتواند آن را تسویه کند؛ باید به وام گرفتن ادامه دهد، بدهیها را تمدید کند و سود بپردازد. همین امر در سطح جهانی نیز صادق است. اگر تمام دولتها بدهی خود را تسویه کنند، عرضه پول جهانی دو سوم کوچکتر میشود و پول کافی برای انجام تجارت وجود نخواهد داشت؛ سیستم قفل میشود. بنابراین بدهی قابل حذف نیست؛ این یک امر ساختاری، لازم و بر اساس طراحی است. 56)
و برنده این بازی کیست؟ نهادهایی که این بدهیها را در دست دارند: بلکراک، ونگارد، استیت استریت و فیدلیتی. این مدیران دارایی، دهها تریلیون دلار را کنترل میکنند. آنها با پول افراد دیگر اوراق قرضه دولتی میخرند؛ صندوقهای بازنشستگی، حسابهای بازنشستگی، حق بیمهها؛ و سود آن را جمع میکنند. سالانه حدود یک تریلیون دلار تنها از بدهیهای ایالات متحده، به علاوه سودهایی از ژاپن، اروپا و همهجا. آن یک تریلیون دلار پرداخت سود سالانه، از مالیاتدهندگان به دارندگان اوراق قرضه منتقل میشود؛ این بزرگترین انتقال ثروت در تاریخ است: مداوم، ساختاری و برای بیشتر مردم نامرئی. 26) چون نام آن مالیات نیست، بلکه به آن خدمات بدهی میگویند. اما سازوکار آن دقیقاً همان است: کارگران پرداخت میکنند، نهادها جمع میکنند و بدهی هرگز کاهش نمییابد.
حالا این قطعه پایانی پازل است: این چهار معمار با یکدیگر توطئه نکردند، آنها در قرنهای مختلفی زندگی میکردند. اما هر کدام مشکلی را به روشی حل کردند که به نفع بانکداران بود و هر راه حل بر پایه راه حل قبلی بنا شد. 46) پترسون بدهی را در سال ۱۶۹۴ دائمی کرد، روتشیلد آن را در سال ۱۸۱۵ جهانی ساخت، مورگان آن را در سال ۱۹۱۳ بینهایت کرد و ولکر در سال ۱۹۸۲ آن را گریزناپذیر نمود. آنها با هم سیستمی ساختند که در آن دولتها تا ابد وام میگیرند و به صورت ابدی سود میپردازند. و افرادی که اوراق قرضه را کنترل میکنند، بدهی را مدیریت مینمایند و سودها را جمعآوری میکنند، ذینفعان نهایی هستند؛ نه دولتها و نه مالیاتدهندگان، بلکه موسسات مالی.
نه دولتها، نه مالیاتدهندگان. موسسات مالی. و این حقیقت پایانی است: ۳۸ تریلیون دلار برای آنها یک بحران نیست، بلکه یک مدل کسبوکار است. هر دلار از این بدهی، یک دارایی در ترازنامه شخص دیگری است که سود پرداخت میکند و وثیقهای برای وامهای بیشتر فراهم میآورد. 21) و تا زمانی که اعتماد پابرجا باشد – تا زمانی که مردم باور داشته باشند دولت سود بدهی را پرداخت میکند، حتی اگر هرگز اصل پول را پس ندهد – سیستم کار میکند. تله بدهی کامل است و فرار از آن ممکن نیست؛ نه بدون فروپاشی کل سیستم مالی. چهار معمار، سه قرن، یک سیستم؛ و اکنون همه روی زمین در درون آن گرفتار شدهاند. 40) اگر این متن دیدگاه شما را نسبت به بدهیهای دولت تغییر داد، و اگر بالاخره فهمیدید که ۳۸ تریلیون دلار یک اتفاق تصادفی یا یک اشتباه نیست، بلکه سیستمی است که دقیقاً همانطور که طراحی شده کار میکند، پس شما تازه در حال درک نحوه واقعی کارکرد قدرت هستید.
برگشت به خانه